![]() |
![]() |
|
|
عقل بیهوده سر طرح معما
دارد با نسیم سحری دشت پر از
لاله شکفت در خیال آمدی و آینه ی
قلب شکست بس که دلتنگم اگر گریه
کنم می گویند تلخی عمر به شیرینی عشق
آکنده است عشق رازیست که تنها به
خدا باید گفت فاضل نظری ...............................................................................................................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 12:5 توسط سپیده صبح |
|
|
گاهی پیش می آید نشسته باشی آرام کنار دریچه ای از خاطرات بیایند بروند باشند آدمها روزها باران ها تصاویر واضح اما تو تنها نگاهشان کنی بی هیچ حسی بعضیشان را با اراده پاک کنی پاکِ پاک انگار که اعتیادی را ترک کرده باشی تمام میشود تمام وه که چه لذتی دارد حذف کنی آدمها را اشکال را اتفاقات را روزها را مثل لذت خانه تکانی درست مثل یک نفس عمیق عمیقِ عمیق ... نه اینبار هم به گنگی واژگان پشت کرده ام دلم تنها سادگی میخواهد سربسته بگویم باید بروم ... ... ------------------------------------------------------------------------------------------------------ « چرا عقل من در این میان کوتاه آمد و اسیر یک تصویر ذهنی شد که از هیچ کجا میآمد. چرا نمیتواند به همراه خرد تاریخی خود، لااقل در اینگونه مواقع، اقتدار و مرجعیتی نشان دهد و حکم براند بر این غریزه و این توان عاطفی ناخودآگاه که ناخودآگاهانه میتازد و میخواهد... جبری را مدام طلب میکند و میخواهد که نمیداند چیست و وقتی هم که در دسترسش است و در کنارش، آن را همچون عروسکی بی روح و چوبین از خود میراند و درهم میشکند. معنای این کودکی درازمدت تاریخی چیست، چرا اینطوریام، چرا ما همه اینطوریم؟ یعنی هرگاه از نظر تاریخی خوشیم و خوبیم، خود به دست خود، خود را ویران و خراب میکنیم.... یا از ویرانگران استقبال میکنیم » بخشی از یک فیلنامه به گمانم به قلم داریوش مهرجویی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:38 توسط سپیده صبح |
|
![]() هفت حوض یکی از جاذبه های گردشگری و تفریحی، طبیعی و بسیار دیدنی مشهد هست که در دل کوه های خلج در اطراف مشهد قرار دارد و 7 کیلومتر از مشهد فاصله دارد.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:24 توسط سپیده صبح |
|
![]()
" هیچگاه در زندگی نمیتوانید محبتی بهتر، بیپیرایهتر و واقعیتر از محبت مادر خود بیابید" انوره دو بالزاک « مادر، سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است » بتهوفن .............................................................................................................. آسمان را گفتم می توانی آیا بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه روح مادر گردی ؟ صاحب رفعت دیگر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار کهکشان کم دارم نوریان کم دارم مه و خورشید به یهنای زمان کم دارم خاک را پرسیدم می توانی آیا دل مادر گردی ؟ آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟ گفت نی نی هرگز من برای این کار بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم این جهان را گفتم هستی و مکان را گفتم می توانی آیا لفظ مادر گردی ؟ همه ی رفعت را همه ی عزت را همه ی شوکت را بهر یک ثانیه بستر گردی ؟ گفت نی نی هرگز من برای این کار آسمان کم دارم اختران کم دارم رفعت و شوکت و شأن کم دارم عزت و نام و نشان کم دارم آن جهان را گفتم می توانی آیا لحظه ای دامن مادر باشی ؟ مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی ؟ گفت نی نی هرگز من برای این کار باغ رنگین جنان کم دارم آنچه در سینه مادر بود آن کم دارم روی کردم با بحر گفتم او را آیا میشود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه پای تا سر همه مادر گردی ؟ عشق را موج شوی مهر را مهردرخشان شده در اوج شوی؟ گفت نی نی هرگز من برای این کار بیکران بودن را بیکران کم دارم ناقص و محدودم بهر این کار بزرگ قطره ای بیش نیم طاقت و تاب و توان کم دارم صبحدم را گفتم می توانی آیا لب مادر گردی ؟ عسل و قند بریزد از تو لحظه حرف زدن جان شوی عشق شوی مهر شوی زر گردی ؟ گفت نی نی هرگز گل لبخند که روید ز لبان مادر به بهار دگری نتوان یافت در بهشت دگری نتوان جست من از آن آب حیات من از آن لذت جان که بود خنده ی او چشمه ی آن من از آن محرومم خنده ی من خالیست زان سپیده که دمد از افق خنده ی او خنده ی او روح است خنده ی او جان است جان روزم من اگر ، لذت جان کم دارم روج نورم من اگر ، روح و روان کم دارم کردم از علم سؤال می توانی آیا معنی مادر را بهر من شرح دهی ؟ گفت نی نی هرگز من برای این کار منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم قدرت شرح و بیان کم دارم در پی عشق شدم تا در آیینه ی او چهره ی مادر بینم دیدم او مادر بود دیدم او در دل عطر دیدم او در تن گل دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم دیدم او در پرش نبض سحر دیدم او در تپش قلب چمن دیدم او لحظه روییدن باغ از دل سبزترین فصل بهار لحظه پر زدن پروانه در چمنزار دل انگیز ترین زیبایی بلکه او در همه ی زیبایی بلکه او در همه ی عالم خوبی ، همه ی رعنایی همه جا پیدا بود همه جا پیدا بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:22 توسط سپیده صبح |
|
|
تفاوت !
پی نوشت : من عاشق قلم این مرد هستم، به دوستان پیشنهاد میکنم کتابهای ایشون رو مطالعه کنند خصوصا "یک عاشقانه آرام"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:30 توسط سپیده صبح |
|
|
نادر ابراهيمي متولد ۱۴ فروردينماه سال ۱۳۱۵ در تهران متولد شد و در 16 اردیبهشت 1387 سن ۷۲ سالگی در همین شهر دیده از جهان فرو بست.
از آثار اين نويسنده ميتوان به «خانهاي براي شب»، «آرش
در قلمرو ترديد (یا پاسخناپذير)»، «هزارپاي سياه و قصههاي صحرا»، «افسانهي
باران»، «در سرزمين كوچك من» (منتخب آثار)، «تضادهاي دروني»، «انسان، جنايت،
احتمال»، «مكانهاي عمومي»، «در حد توانستن»
(شعرگونه)، «غزلداستانهاي سال بد»، «ابوالمشاغل» (زندگينامه) و «فردا مشكل
امروز نيست» و «يك عاشقانهي آرام اشاره كرد. منبع : www.fardanews.com
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:26 توسط سپیده صبح |
|
|
هر اندازه مبداء حركت پائين تر باشدبه همان اندازه صعود بيشتر مي شود. شايستگي يك فرد مبارز در تقوا و فضيلت او نيست بلكه در پيكاريست كه او براي تبديل بي عفتي،بي همتي،بي اعتقادي و خباثت به تقوا و فضيلت انجام مي دهد. يك روز يك ملك مقرب سمت راست خداوند قرار مي گيرد اما نه او ميكائيل است نه جبرئيل. بلكه ابليس است كه سرانجام توانسته است سياهي نفرت انگيزش را به نور و روشنايي تبديل كند. فرانچسكو آسيسي _ فرانسیس (از كتاب سرگشته راه حق) با تشکر از مهر اهورا ******
نیایش سان فرانچسکو آسیسی کشیش ایتالیایی که در سال ۱۹۴۵در جلسه ی افتتاحیه سازمان ملل قرائت شد خداوندا مرا وسیله ی صلح خود قرار ده آنجا که کین است بادا که عشق آورم آنجا که تقصیر است بادا که بخشایش آورم آنجا که تفرقه است بادا که یگانگی آورم آنجا که خطاست بادا که راستی آورم آنجا که شک است بادا که ایمان آورم آنجا که نومیدی ست بادا که امید آورم آنجا که ظلمات است بادا که نور آورم آنجا که غمناکی ست بادا که شادمانی آورم خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن درپی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن. چه با دادن است که میگیریم با فراموش کردن خویش است که خویشتن را باز می یابیم با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم و با مردن است که به زندگی برانگیخته میشویم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:54 توسط سپیده صبح |
|
|
مثل کلمه که هجوم می آورد از در و دیوار ذهن مملو از توئم گشتم نبود نگرد نیست را باور نکردم تو نه در کلام بودی، نه در ذکر، نه در سبحان ا... نه در ا... اکبر تو تمام من بودی مثل زمزمه های طنین افکنده بر لا به لایِ هوای اتاق وقتی نجوایت میکردم مثل حجم ستاره میان غربت شب تو در من جاری بودی چنان که آفتابگردان میان کهربائی ذاتی اش اسیر تو در من، من در تو اسیر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:42 توسط سپیده صبح |
|
|
روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران را خرد آموخت مرا مجنون کرد دیگران را می دیرینه برابر میداد چون به این دلشده ی خسته رسید افزون کرد این قدح هوش مرا جمله به یک بار ببرد این می این مرا پاک ز خود بیرون کرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:9 توسط سپیده صبح |
|
|
مرا بیاموز حرفی کلامی بابت اندرز سخنی من بابِ پند تجربه ای که دوست داری راهی که تو رفتی من نباید عمر بر آن بگذارم هر آنچه تو امروز میدانی که فردا مرا به کار آید دریغ مدار
سلام گفته اند و شنیده ایم هرکه به تو کلامی بیاموزد تورا بنده خویش کرده است از تمام مهربانانی که با درسی، پندی، اندرزی، کنایه ای، تجربه ای، گوش غفلتم را پیچاندند سپاسگزارم باشد تا پند آموز خوبی باشم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:20 توسط سپیده صبح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
چو ماهی باش در دریای معنی
که جز با آب خوش همدم نگردد ملالی نیست ماهی را ز دریا که بیدریا خود او خرم نگردد |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 |
| آرشیو موضوعی |
|
عرفان هنر، فرهنگ آرشیو سپیده عکس، خاطره، طبیعت |
|
RSS
|